مرد که گریه نمی کنه !

مرد که گریه نمی کنه ! از بچگی توی گوشم خوندن . یه خواهر دارم که از این‌جا رفته. با پدرم ارتباط چندانی ندارم‌. تنها دلیلم واسه خونه اومدن، مادرم بود. چون پسر بزرگه بودم، جوری بار اومده بودم که می‌گفتن “خیلی عاقل تر از سنت هستی”. من بودم و یه خورده هوش  و هزاران توقّع اطرافیان. همیشه از خودمو دنیا، طلبکار بودم .

وقتی دنیا به سازت نمی رقصه و مرد که گریه نمی کنه ! :

مرد که گریه نمی کنه !

سال کنکور گفتم یا می‌میرم یا اون رشته ای که می‌خوام قبول می‌شم. کم نذاشتم؛ ولی وقتی رتبه‌ام رو دیدم دنیا رو سرم خراب شد. اوضاع از چیزی که انتظار داشتم بدتر بود. دوست داشتم بمیرم … از زمین و زمان فرار می‌کردم ، با همه سر جنگ داشتم و کسی جرأت نداشت باهام حرف بزنه. میخواستم گریه کنم ولی نه نباید گریه کنم

فکر می‌کردم جهنّم همینه. روزگار از این بدتر نمی‌تونه بچرخه؛ ولی دیدم ممکنه.

تو همون روزای لعنتی یه روز حس کردم اوضاع خونه عادی نیست. چشمای مادرم قرمز بود.

پیگیر نشدم و زدم بیرون. وقتی برگشتم مادرم گفت باید باهم صحبت کنیم. با بی‌حوصلگی وا رفتم روی کاناپه.

شروع کرد به صحبت، جمله ها رو درک نمی‌کردم؛ درد…..سرطان……شیمی درمانی……۶ماه…..

لعنت به من احمق که ندیدم داره درد می‌کشه؛ نفهمیدم مثل همیشه نیست. دوست داشتم زار بزنم بهش بگم عاشقشم، بگم باید خوب شی. ولی نتونستم. چون مرد که گریه نمیکنه ! مثل یه مرده‌ی متحرّک زدم بیرون. نمی دونم ساعت چند بود و کجا بودم، فقط می‌رفتم با چند نفر دست به یقه شدم که نتیجه‌اش شد کلانتری و بازداشت. تیر خلاصم وقتی بود که پدرم یه نگاه پر از تأسّف بهم انداخت و گفت: یه کم آدم باش! مادرت داره تو اون بیمارستان جون می‌ده؛ کنارش که نیستی لااقل دردشو بیشتر نکن.

وقتی به جای مبارزه فرار می کنی و مرد که گریه نمی کنه ! :

اون ۶ماه به ۳ماه هم نرسید و همه چیز تموم شد. منم با مادر رفتم زیر خاک دیگه مثه یه تیکه سنگ بودم، سرد و بی‌حس. دوست داشتم بنزین وردارم و همه اون خونه‌ای که دیگه زندگی توش نبود آتیش بزنم .

دور ترین شهر ممکن رو انتخاب کردم و رفتم دانشگاه؛ اونم رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداشتم .

اونجا با یه دختر آشنا شدم که مهربون بود، زنده بود و پر از هیجان. دوباره گرما داشت تو تن یخ زده‌ام تزریق می‌شد. شده بود همه‌ی امیدِ زندگیم. می‌خواستم فقط مال خودم باشه و می‌گفتم دیگه کسی مثل این گیرم نمیاد! ولی اونم رفت، اونم من رو نخواست. می‌گفت: تو مریضی، شکاکی! داشتم میمردم دیگه.. چشمام سیاهی میرفت و گلوم از بغض درد گرفته بود اما مرد که گریه نمیکنه !

چه حرفای مسخره‌ای! واقعا لیاقت دوست‌داشتن من رو نداشت. من که واسش چیزی کم نذاشتم؛ ولی آویزون بقیه بود!

بعد اون تصمیم گرفتم به هیچ جنس مونّثی وابسته نشم، با هرکی دلم می‌خواست وارد رابطه می‌شدم تا یه خورده دلمو می‌زد می‌ذاشتمش کنار. سیگار، دراگ و هزار جور کوفتِ دیگه هیچ کدومو رد نمی‌کردم.

شدم یه آدمی که من نبودم. خودِ جدیدی که هم شیفته‌اش بودم هم حالمو به هم می‌زد.

اینا شد دلیل اینکه الان وسط یه مشت خاطرۀ منزجر‌کننده نشستم و یه قوطی قرص دستمه و می‌خوام این جهنمو تموم کنم.

مرد که گریه نمیکنه !

چرا اینجوری شد؟

این داستان واسه خیلی‌ها آشناست.

به نظر شما دلیلش چیه؟

آیا واقعا مردها روحیۀ قوی‌تری دارن ؟آیا احساساتشون کم‌رنگ‌تره؟

پس چرا آمار خودکشی توی آقایون سه تا چهار برابر بیشتره؟

بیاید افسانه های بی اساس رو کنار بذاریم،به پسر بچه هامون نگیم مرد که گریه نمی کنه !

باید کلیشه‌ها رو کنار بذاریم. مرد هم احساس داره و همدلی می‌خواد. باید بتونه گریه و سوگواری کنه.

غمی که امروز سرکوب می‌کنی فردا می‌شه غدّه‌ی سرطانی روح و روانت که درمانش آسون نیست. سعی نکن همه چیز رو خودت درست کنی! تو سر احساست نزن. تا دیر نشده از مشاور کمک بگیر  تو هم حق داری حالت خوب نباشه. اگر این روزا رو داری تجربه میکنی من میتونم کمکت کنم. فقط  کافیه اینجا کلیک کنی.

کوثر بهمنش فر

دفترفرهنگی آموزشی فانوس

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *